• صفحه اصلی
  • سیاسی
  • فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • ورزشی
  • فیلم سینما
  • تئاترو نمایش
  • جهان
Menu
  • صفحه اصلی
  • سیاسی
  • فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • ورزشی
  • فیلم سینما
  • تئاترو نمایش
  • جهان
صفحه اصلی اجتماعی

شاعری که شعر نمی سرود

شاعر به سقف نگاه کرد ، با خودش فکر کرد سقف هر روز پایین و پایین تر می آید .

سمیه مقدمی نیا توسط سمیه مقدمی نیا
مرداد ۲۸, ۱۴۰۴
در اجتماعی, فرهنگی, هنری
مدت زمان مطالعه: 1 دقیقه
0
شاعری که شعر نمی سرود
0
اشتراک گذاری ها
2
بازدیدها
اشتراک گذاری درواتس آپاشتراک گذاری در تلگراماشتراک گذاری در توییتر

شاعری که شعر نمی سرود
✍️ مهری کیانوش راد

شاعر به سقف نگاه کرد ، با خودش فکر کرد سقف هر روز پایین و پایین تر می آید .
پشت پنجره رفت ، ریزگرد ها با سرعت در فضا می رقصیدند. حق داشتند ، چون پیروز مطلق بودند و سال ها هیچ قدرتی آن ها را شکست نداده بود.
تازیانه ی گرما صورت شاعر را  شلاق می زد .
شاعر با خودش گفت : در این جهنم سوزان شعر چگونه متولد بشود ؟ چشم باز نکرده می سوزد .
پنجره را بست.

زیر خنکای کولر عاقلانه تر فکر می کرد.

به یاد کارون افتاد .
زیبایی کارون ،  پرندگان سفیدی که در اوج کارون پرواز می کردند .
غروب دل انگیز  اهواز  و خنکای به گرما آغشته ی خورشیدی که در حال رفتن بود ، تا دوباره بیاید.
نخل های پرباری، که چشم در چشم  خورشید ، رطب های شیرین هدیه می کنند و سایه شان همیشگی است.

شاعر با خود فکر کرد ترازوی خیالم به کدام سمت سنگینی کند؟

خنکای کولر قطع شد و موج گرما کم کم دوباره ترازوی خیال شاعر را کج کرد.

گرما شاعر را به یاد نفت انداخت، نفت مادر  برق است  و خوزستانی ها  بر دریای نفت نشسته اند .
اگر خنکای هوا  در خوزستان نمی وزد ، خدا نفت را زیر پایشان قرار داده است تا خنکی بسازند.

ترازوی خیال شاعر عجیب کج شده بود .
با خودش گفت :
وای از روزی که شهر خودت ویران و جهانی را آباد کرده باشی.

ترازوی خیال شاعر کج اندر کج می شد .
به قول مولانا ” چون کشتی بی لنگر کج می شد و مژ می شد ” و راست نمی شد.
شاعر دوباره به سمت پنجره رفت ، می دانست پشت پنجره جلوه ی خیال انگیزی نیست ، اما روزنه ای به سوی رهایی بود ، اتصال با آسمان بود .
رهایی ؟
با خودش فکر کرد : از چه باید رهابشود ؟
کسی که او را رها نمی کند، خودش است .
بسیار اندیشه های پوسیده ای که چون بختک زندگی  را به ابتذال می کشانند و به ریسمان عادت از آن ها رهایی نیست.
اتصال با آسمان به چه دردش می خورد ، او که هنوز پایش در زمین محکم نیست .
هزار هزار  بار زمین خورده و برخاسته و درس نیاموخته است .
اما وسوسه آسمان رهایش نمی کرد .
آبی آسمان به او آرامش و زیبایی می بخشید.
تاریکی آسمان پرستاره اعماق وجودش را روشن می کرد و بارها و بارها نگاه می کرد و در غلظت  تاریکی آن به دنبال شعله ای بود تا چراغ راهش باشد.
آسمان و پنجره
پنجره و آسمان
با خودش فکر کرد :
اگر سقف آسمان به زمین می چسبید .
اگر پنجره ها همه سیمان می شدند .
وای از اگرهای نامکرر زندگی که زندگی را گاه به دهلیزهای ناشناخته ای می کشاند که رهایی از آن ها ناممکن می شود.
دوباره ترازوی ذهن شاعر کژ می شد و مژ می شد .
شاعر آشفته تر از همیشه برخاست تا بنشیند.
اگر به جای نشستن و برخاستن های مکرر و بی حاصل اندکی فکر می کرد ، به دنبال  راهی برای  توازن زبانه های ترازو می گشت ، کارسازتر نبود؟
از خودش سوال کرد و به انتظار پاسخ نشست.
یادش آمد ، بارها فکر کرده و به پاسخی نرسیده است .
به پاسخ نرسیدن گاه افسردگی مزمن می آورد .
شاعر از نشستن خسته شده بود ، برخاست.
پنجره را باز کرد ، چشم به آسمان خاک آلود دوخت و از شلاق گرما احساس رخوتی ، چون حس زنده بودن ، کرد.
شاعر با خودش گفت : زنده بودن چگونه توصیف می شود ؟
زندگی برای هرکس به گونه ای معنا پیدا می کند ، مهم این است ، که من چرا زندگی می کنم؟
علامت زنده بودن من چیست ؟
نام من انسان است .
انسان از انس می تواند باشد ، یعنی من با دیگران معنا پیدا می کنم، حتی اگر تنهای تنها باشم ، باز با جمع هستم.
اصلا تنهایی چه مفهومی دارد؟
گاه تنهایی به اندازه ی همه ی تاریخ با تو حرف می زند . در تنهایی با خودت روبرو می شوی ، قد می کشی ، می توانی از آن بالا به زمین بهتر نگاه کنی .
نگاه ، نگاهِ انسان است که معیار زندگی او می شود ، گاه کرم می شود و لگد مال دیگران ، گاه چون درخت قد می کشد ، با شاخه های تر و تازه ، با برگ های سبز سبز ، با میوه های رسیده ای که به رایگان می بخشد.
با خودش فکر کرد :
چرا کرم و درخت را می فهمد و انسان را نمی فهمد ؟
انسان چگونه انسان می شود ؟
مدت ها بود ، عاقلانه فکر نکرده بود و حالا چه اتفاقی رخ داده بود، ترازوی خیالش میزان شده بود ؟
آه از دیوانگی که چه لذتی دارد ، بر جهان حکم می کنی و بر تو خرده ای نیست ، در نهایت می گویند : دیوانه است ، رهایش کنید.
در عالم دیوانگی می شود ، همه ی حرف های نهفته را گفت .
اگر عاقل باشی ، برای هر سخن دلیلی باید، اما بسیار سخنان بی هیچ دلیلی خوش هستند.
دیوانه که باشم ، انسان تر هستم ، چون آزادتر هستم ؟
اصلا برای همین است ، عاقل ترین شاعر ، مولانا ، می گوید :
آزمودم عقل دوراندیش را /
بعد از این دیوانه سازم خویش .
اما عاقلی قبل از دیوانگی را چه کنم؟

شاعر باید شعرش را بگوید و امروز گرمای هوا آشفته اش کرده است.
شاعر دوباره  پنجره را باز کرد ، با خودش گفت :  بگذار گرما بیاید ، بگذار ریزگردها بیایند ، بگذار ورود  همه چیز آزاد باشد . پنجره مرا به دنیا وصل می کند .
شاعر پشت پنجره تا دوردست ها را نگاه کرد ، اما غبار در هوا،  دوردستی برای دیدن، نگذاشته بود.

برچسب ها: شاعر ، شعر ، سرود ، هنرهنرمند
پست قبلی

مسابقه شطرنج ریتد استاندارد دزفول

پست‌ بعدی

هشدار ایران درباره ماجراجویی خطرناک آمریکا در کارائیب

سمیه مقدمی نیا

سمیه مقدمی نیا

RelatedPosts

تألیف کتاب واژگان عکاسی از محمود معصومی
اجتماعی

تألیف کتاب واژگان عکاسی از محمود معصومی

توسط سمیه مقدمی نیا
شهریور ۹, ۱۴۰۳
0
29

تألیف کتاب واژگان عکاسی از محمود معصومی محمود معصومی، عکاس و فیلمساز متولد 1363 در شیراز می‌باشد . وی که...

ادامه مطلب
نقاشی‌هایی از خیالات کودکان

نقاشی‌هایی از خیالات کودکان

مرداد ۲۸, ۱۴۰۳
39
همزمان با سالروز درگذشت کمال‌الملک پدر نقاشی ایران

همزمان با سالروز درگذشت کمال‌الملک پدر نقاشی ایران

مرداد ۲۷, ۱۴۰۳
48

نگاهی به نمایش «ریش‌آبی»

مرداد ۲۵, ۱۴۰۳
43

بازگشت «پپرونی برای دیکتاتور» پس از هفت سال

مرداد ۲۵, ۱۴۰۳
37

نماد بالیوود تنور جشنواره لوکارنو را گرم کرد

مرداد ۲۱, ۱۴۰۳
54
پست‌ بعدی
احضار سرپرست سفارت افغانستان به وزارت خارجه

هشدار ایران درباره ماجراجویی خطرناک آمریکا در کارائیب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


پایگاه خبری صبح ملت نیوز یک رسانه مردم محور است که با تلاش جمعی از نویسندگان مستقل با گرایش های مختلف سیاسی و اجتماعی، فرهنگی برای ایجاد پایگاه خردورزی تلاش می کند. 

افزودن لیست پخش جدید